
دیدمت لرزید دستم ؛ چادر افتاد از سرم
مات و مبهوتت شدم حالا یخورده بهترم
زیر لب آهسـته گفتی چادرت را ســر بگیر
بادلــم آهسته گفتم چَشــم طاعت سرورم
اولش عاشــق نبـودم ؛ چون نکـردم باورت
بعدهم یک آن شدی مجنونترین درمحضرم
مهر تـو شد رنگی از رنگین کمان جان و دل
چلچراغ زندگـــی ؛ عشــق تو گشته یــاورم
کــــردی عاشق دختـر مـغرور این شهر را!
حکم عشـــقت میبرد آس دلـــم را دلبـــرم
من غلامت گشتـه ام حـالا بگــردم دور تو
مالک جانم شدی ؛ حکمــی بـده پیغمبــــرم
✍️ثریا_شجاعی_اصل
![]()
⚜💎 ڪــاٰڡ࣪ࣾه࣬ دࣸڪــلۙمۘه࣬💎⚜
𝐓𝐄𝐋𝐄𝐆𝐑𝐀𝐌 𝐂𝐇𝐀𝐍𝐍𝐄𝐋👇🏻
![]()
